ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
144
معجم البلدان ( فارسى )
فصاروا قطينا للفلاة بغربة * و يسكن عرضا سهلها و حزونها « 1 » سپس نيزهء خود را در آنجا به زمين فرو كرد و به نزد فرزندان بازگشت و ايشان را برداشت و بدانجا برد . پس چون همسايهء زبيدى او چنان ديد گفت : اى عبيد شريك هستيم ! عبيد پاسخ داد : نه ! بلكه بايد رضايت ما را به دست آرى . همسايه گفت : پس از چنين رضايت جز [ 210 ] نارضائى نخواهد بود . عبيد گفت : به سوى آن ديه برو و در آن بزى . و او به ديه حجر فرود آمد كه نيم فرسنگ از آنجا دور بود و زبيدى چند روز در آنجا بزيست پس آن را رها كرده به سوى عبيد بازگشت و گفت : آن را با جاى ديگر برايم عوض كن كه من آن را رها كردم . پس سى بكره ( بچه شتر ) به او داد و او به قبيلهء خود بازگشت . اين خبر كه عبيد پسر ثعلبه چه يافته بود به گوش بنى حنيفه و همراهانش از قبيلهء بكر وائل رسيد و ايشان نيز به روستاهاى يمامه آمدند و زير پسر يربوع - عموى عبيد - نيز به سوى عبيد آمد و گفت : مرا با خود در حجر جاى بده . پس عبيد بايستاد و آلت مردى خود را دست گرفته فرياد زد : به خدا سوگند كسى در اينجا فرود نيايد مگر از اينجا بيرون آمده باشد - او فرزندان خود را مىگفت - پس به كسى جز پسرانش اجازه نداد كه در آنجا بماند ، و كسى جز فرزندان عبيد در آنجا نيست . پس به عموى خود گفت به آن ديه برو كه زبيدى آن را رها كرد و در آنجا زيست كن ! پس او در آنجا در چادرهاى موئين زندگى مىكرد در حالى كه عبيد و فرزندانش در كاخهاى حجر مىزيستند . پس عبيد هر چند گاه يك بار به فرزندان خود مىگفت : برويد و باديهء ما را ببينيد و مقصود او عمو بود ، ايشان مىرفتند و پس از گفتگوها باز مىگشتند . و از آن هنگام آنجا « باديه » ناميده شد كه منازل زيد و حبيب و قطن و لبيد از بنى يربوع پسر ثعلبه پسر دوئل پسر حنيفه در آنجاست . ايشان در آنجا به كشت و غرس نخل پرداختند و همهء آنها مىروئيد و فاسد نمىشد . مردم يمامه همگى چنان كردند و بدين سبب آنجا را « حجر » ناميدند كه نامش را شاعران بسيار ياد نموده و آرزوى ديدار آن را كردهاند . از نفطويه روايت است كه گفت : ام موسى كلابى كه مردى از اهل حجر او را به زنى گرفته و بدانجا برده بود چنين مىسرايد : قد كنت أكره حجرا أن ألمّ بها ، * و أن أعيش بأرض ذات حيطان لا حبّذا العرف الاعلى و ساكنه * و ما يضمّن من مال و عيدان أبيت أرقب نجم اللّيل قاعدة * حتّى الصّباح ، و عند الباب علجان لو لا مخافة ربّى أن يعاقبنى * لقد دعوت على الشّيخ ابن حيّان « 2 » مردى از بنى جشم پسر بكر كه او را « جحدر » مىناميدند در يمن به راهزنى مىپرداخت چون گزارش او را به حجاج دادند به كارگزار يمن دستور داد كه در پيگيرى او سخت بكوشد و پس از كوشش فراوان بر او دست يافت و او را به نزد حجاج به واسط فرستاد . حجاج از وى پرسيد چه چيز ترا بر اين كار وا مىداشت ، پاسخ داد : سختيهاى روزگار و پر دلى ! حجاج دستور داد او را به زندان افكندند و چون در آنجا براى ميهنش دلتنگ شد چنين سرود : [ 211 ] لقد صدع الفؤاد ، و قد شجاني * بكاء حمامتين تجاوبان تجاوبنا بصوت أعجمّي * على غصنين : من غرب و بان فأسبلت الدّموع بلا احتشام * و لم أك باللّئيم و لا الجبان فقلت لصاحبىّ : دعا ملامى ! * و كفّا اللّوم عنّي و اعذراني أليس اللّه يعلم أنّ قلبى * يحبّك ايّها البرق اليماني ؟ و أهوى أن أعيد اليك طرفى * على عدواء من شغلي و شاني أليس اللّه يجمع أم عمرو * و ايّانا ، فذاك بنا تدان ؟ بلى ! و ترى الهلال كما أراه * و يعلوها النّهار كما علاني
--> ( 1 ) . ما به خانهاى در آمديم كه صاحبان آن نابود شده بودند . دژها را بر جا نهاده به بيابان رفته به غربت زندگى مىكردند ما در آن خانهها ساكن شديم . آرى پس از ما نيز كسانى خواهند آمد و در اين زمين سهل و سنگزار خواهند زيست . ( 2 ) . آرزو نداشتم كه در حجر بمانم و در زمين با ديوار زندگى كنم . « عرف بالا » و ساكنان آن براى من ناخوشايند است هر چند دارائى بسيار دارم . من شبها را تا بامداد بيدار مىمانم و ستارهء آسمان را مىيابم و نوكران دم در ، مرا مىپايند . هرگاه ترس از خدا نداشتم شيخ ابن حيّان را نفرين مىكردم . بيت 2 و 4 اين قطعه با معنى ستايش نه نكوهش در چ ع 3 : 648 : 5 دگرگون شده ديده مىشود .